طاهای نازم،الان من خوابگاه دانشگاهم و فرسنگها از تو دورناراحت

خیلی دلم واست تنگ شده.کاش پیشم بودی و در آغوشت میگرفتم.دیشب که داشتم وسایلم رو واسه اومدن به یزد آمده میکردم

گفتی:مامان نرو یزد!

گفتم:پسرم باید برم درس بخونم.

گفتی:تو بری من تنها میشم!!!

گفتم:تنها نیستی آقابزرگ و مامان بزرگ پیشت هستن!

گفی:آخه تو بری من دیگه مامان ندارم!

با شنیدن این جمله منقلب شدم و هر طوری بود خودمو کنترل کردم و گفتم:من هرجا باشم مامانتم و همیشه به یادتم و برای شادی و خوشحالی تو دعا میکنم.

(البته ناگفته نمونه وقتایی که من و آقاجانت پیشت نیستیم این جمله رو میگی!آخه آقاجانت واسه یه پروژه ی نقشه برداری مجبور شد چند روزی پیشمون نباشه . الان هیچکدوممون پیشت نیستیم).

فدات بشم،امیدوارم هر چه زودتر درسم تموم بشه که بتونم بیشتر پیشت باشم و بیشتر واست وقت بزارم.دوستت دارمماچبغل

پ.ن:عکسای جدیدت به دستم رسید.از خاله محدثه بابت عکسا یه دنیا ممنونمچشمک



تاريخ : پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ملیحه | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ملیحه | نظرات ()

قند عسلم،الان پیشم نیستی و من دلم شدید هواتو کردهخیال باطلخیلی خیلی شیرین شدی و حسابی با حرفایی که میزنی ذوق میکنملبخند

بهت تلفن زدم،گفتی:مامان دارم با تامپیوتر بازی میتونم،خدا حاپظ،سلام برسوننیشخند

عکسای جدیدت پیشم نیستناراحتفعلا این عکست در دسترسم بودچشمک

اینم عکس کامیارجون آقا پسر دایی مصطفی که حدود یه ماه و چهار روزه که به جمعمون اضافه شدهماچبغل



تاريخ : شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ملیحه | نظرات ()

قد تموم دنیا دوست دااااااااررررررررررررررممممممممممممقلبماچبغل

دلم واست یه ذره شدههههههههدل شکسته



تاريخ : چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳ | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ملیحه | نظرات ()